آخرین فردی که آلیس شیپلی از زمان ورود به طنجه با همسر جدیدش انتظار داشت ببیند، لوسی میسون بود. پس از تصادف در بنینگتون، این دو دوست - که زمانی هم اتاقی جدانشدنی بودند - بیش از یک سال بود که با هم صحبت نکرده بودند. اما لوسی آنجا بود و سعی می کرد همه چیز را درست کند و به ریتم های قدیمی خود بازگردد. شاید آلیس باید خوشحال باشد. او با زندگی در مراکش سازگار نشده است، زیرا از اینکه به شهرهای شلوغ و گرمای طاقتفرسا برود ترسیده است. لوسی - همیشه بی باک و مستقل - به آلیس کمک می کند تا از آپارتمان خود بیرون بیاید و کشور را کشف کند. اما به زودی یک احساس آشنا شروع به غلبه بر آلیس می کند - او احساس می کند که در هر لحظه توسط لوسی کنترل شده است. سپس شوهر آلیس، جان، ناپدید می شود و آلیس شروع به زیر سوال بردن همه چیز اطرافش می کند.
این کتاب «زنی از طنجه» آنقدر مملو از تصاویر و جذابیت های عجیب و غریب، آنقدر پر از جزئیات دقیق و مهارت خارق العاده است که نفس شما را کاملا بند می آورد.