در رمان "گرل در قطار"، داستان از دیدگاه ریچل پیش میرود. او هر روز در قطاری مشغول به سفر است و در طول مسیر، به خانههای مردم نگاه میکند. یک زوج خاص جلب توجه او را به خود میکنند و او با دقت زندگی آنها را از پنجره قطار مشاهده میکند.
یک روز، ریچل چیزی عجیب و ناخواسته را مشاهده میکند که زندگی افراد را به طور کلی تغییر میدهد. این اتفاق شوکهآور بوده و ریچل تصمیم میگیرد این اطلاعات را به پلیس اطلاع دهد. اما وقتی مسائل به پلیس گزارش میشوند، او با سرنوشت خود به شکل ناخواسته وارد آشوب و دردسر میشود.
در طول داستان، ریچل باید با مخاطبههای پلیس، پیچیدگیهای زندگی افراد متورط، و ترسناکترین حقایق که ممکن است به وجود آمده باشد، مواجه شود. آیا او قدرت اثبات درستی مشاهده خود را دارد؟ آیا این اقدام به خیر یا بدبختی افراد مرتبط با این ماجرا ختم خواهد شد؟