در اتاقی با دیوارهای سفید و پنجرههایی بلند که پردههای قهوهای روشن آنها را پوشانده، از خواب بیدار میشوم. دقیقا نمیدانم کجا هستم، اما از بویی که حس میکنم، شک ندارم جایی مثل بیمارستان است. دستهایم را روی صورتم میکشم. چرا هیچ چیز به خاطر نمیآورم؟ گویا مغزم در مه شناور است و حافظهام راهش را گم کرده است. مت گریه میکند، من فریاد میزنم که او باید از گریس مراقبت کند. بلند میشوم و مینشینم. گریس کجاست؟ حجم دردی سیلآسا به سمت من هجوم میآورد و باز میگردد. بارب آنجا، در آپارتمان ما بود. از من میخواست که بنشینم. فریاد کشیدم و او را به عقب هل دادم. «منو به حال خودم بذار»، مدام فریاد میزدم. «من مولی فارستر هستم، چرا حرفم رو باور نمیکنید؟ من مولی فارستر هستم؟» «نه، اینطور نیست، تو ریچل هالوی هستی.»