در رمان "بی حسی موضعی"، گونتر گراس داستان معلم چهل سالهای به نام ابرهارد استاروش را روایت میکند. این معلم زبان آلمانی و تاریخ در غرب برلین زندگی میکند. داستان به دوران جنگ ویتنام بازمیگردد، جایی که یکی از شاگردان او به نام فیلیپ شربام به نماد اعتراض به نظامی آمریکا میپردازد و سگش را در خیابان معروفی به آتش میکشد.
در آینه دندانپزشکی، که از تلویزیون برای پرت کردن هوا به مخاطبان استفاده میشود، ابرهارد به یاد خاطرات و ضمیر خود فرا میخورد. این تصاویر تلویزیونی نمادی از درد و رنج ناشی از جراحی دندانها را نمایان میسازد. به همین ترتیب، او در فضای تاریخی خود به دندانها برمیگردد و آنها را به عنوان نمادی از فساد و زوال اجتماعی و سیاسی آلمان تفسیر میکند.
"بی حسی موضعی" با روایت زیبا و داستان پرکشش خود، مطالبات و اندیشههای ابرهارد استاروش در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه آلمان را به تصویر میکشد و توانسته است مخاطبان جهانی را به خود جلب کند.