«بان» غمگین و دلتنگ است. او اتوبوس کوچکی است در شهری کوچک که مردم را هر روز به فرودگاه کوچک نزدیک شهر میرساند. او زندگی خود و اینکار هر روزه را تکراری و خستهکننده مییابد. آرزوی بزرگ او پرواز است. پریدن از تنگی این شهر کوچک و پرواز در آسمان. آیا خوب است که اتوبوس پرواز کند؟ آیا بان به آرزوی خود میرسد؟ مردم دربارهی بان چگونه میاندیشند؟ آیا به او کمک میکنند یا مانع او میشوند؟