انتشارات چشمه منتشر کرد: هفت مرداد سال 1342 ساعت 11 شب، حسن را صدا می کنند پای تلفن پسر عمویش است و خبر بدی برای حسن دارد: نصرت مرده. خودش را کشته.جراحت قصه ی سه نسل از خانواده ای است که ریشه در روستای بیاتان لرستان دارند و حالا در تهران و جاهای دیگر گسترده اند؛ قصه ی مردی است که روز خواستگاری پسرش عروس را برای خودش خواستگاری می کند؛ قصه ی پسری است زخم خورده که بیاتان را به قهر ترک می کند و می رود تهران بلکه فراموش کند چه ظلمی بر او رفته است؛ و قصه ی «شاه بازخانم» است زنی پسندیده و قوی دل و پرخون، زنی به کار و صبور و زیبا دختر عمو و همسر حسن که باید حسرت عشق ناکام همسرش را تاب بیاورد اما تا کجا؟ تا کی؟ محسن بوالحسنی شاعر و داستان نویس ،اهوازی در اولین رمانش داستانی اقلیمی نوشته که روی خط جنون و انتقام گام برمی دارد خط سرخی که مغناطیس عجیبش تو را به خود می کشد و از خود دور می کند؛ خون است که می کشد و می کشد.فروشگاه اینترنتی 30بوک