انتشارات هفت اقلیم منتشر کرد:نفس عمیقی می کشم، چشمانم را می بندم و سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی. خانه از بوی عطرش پُر شده. انگار در هر نفسم ماری میان سینه ام حرکت می کند و به قلبم نیش می زند. مامان می گفت تو قلب نداری. خدا به جای آن یک تکه سنگ در سینه ات گذاشته. این حرف ها را وقتی که گفتم «او» به من خیانت می کند و بعد با لبخندی جمله ام را تمام کردم. مامان با چشمان گردشده به من نگاه می کرد و آرام روی زانوهایش می کوبید. پرسید ککت هم نمی گزد! شانه بالا انداختم و دوباره خندیدم. فهمید هیچ ککی در مورد «او» مرا نمی گزد. بعدها با مشت به سینه اش کوبید و گفت تو قلب نداری... یک تکه سنگ!فروشگاه اینترنتی ۳۰بوک