انتشارات آثار برتر منتشر کرد: صبحی رسید که با هیچ آفتابی همراه نبود.درخت ها به جای آواز، سکوت کرده بودند، و کلاغ ها، به جای قارقار، فقط نگاه می کردند.نورا کنار دیوار شکسته ی خانه شان نشسته بود و یک تکه نان خشک را در دست داشت.نان، آن قدر خشک بود که اگر به سنگ می خورد، شاید سنگ بشکند.اما نورا آن را نخورد.بیشتر از گرسنگی، فکری در سرش بود.او نان را به آهستگی روی خاک گذاشت،با انگشت های کوچکش، روی آن خط هایی کشید،و در دلش گفت:“اگر نقشه ای وجود ندارد، من خودم نقشه را می کشم”.فروشگاه اینترنتی 30بوک