انتشارات واج منتشر کرد:روز _ داخلی _ خانۀ شرکتیمارجان از دستشویی بیرون می آید. نرگس دستش را می گیرد و می بردش سر جایش کنار هیتر. سلطان غرولندکنان و عصبانی درحالی که لباس هایش را عوض کرده، از سمتی می آید کنار هیتر می نشیند. نرگس نگاهش می کند.نرگس: حالا که چیزی نشده سلطون! صداتو نشنیدم... صدای بارون روی پلیتا نمی ذاره آدم توی شیروونی چیزی بشنفه... دیشب تا خودِ صبح توی شیروونی صدا می اومد، نمی دونم متوجه شدی یا نه، من که نتونستم بخوابم... باید به احمدم بگم بره ببینه.... کی به کیه! نمی شه به این جا همین طوری اعتماد کرد...سلطان به فضای خانه و اسباب و اثاثیۀ دور و برش نگاه می کند و با خودش پچ پچ می کند.سلطان: خونه به این بزرگی! اسباب و اثاثیه! این همه امکانات! دیشب تا حالا همش دارم فکر می کنم ما این جا چه می کنیم [رو به نرگس] جریان چیه نرگس؟! اگه هیچی نمی گم فکر نکن حالیم نیس... خودت و احمد دنبالِ چی هستین؟نرگس: احمد که بهت گفته، قراره چند وقتی این جا باشیم، ایشالا هوا خوب شه برمی گردیم خونۀ خودمون... من کی گفتم که حالیت نیس سلطون؟... غلط کنم این حرفو بزنم...سلطان: تو و احمد دارین یه چیزیو پنهون می کنین، من بچه مو بهتر از تو می شناسم، چیه خدا می دونه... احمد همین طوری خونه پدریشو ول نمی کنه بیاد یه این جور جایی...نرگس: احمد گفت بهت گفته!سلطان: من که یه کلمه از احمد نشنیدم، دروغ می گه...نرگس همان طور که دارد صحبت می کند به حمام و دستشویی می رود.فروشگاه اینترنتی 30بوک