انتشارات واج منتشر کرد:تو دیگر شاه نیستی، کودکی هستی نشسته بر دامن شهرزاد که مشق می کند. می گویی: «مادر، هزارویک شب را فقط با صدای تو دوست دارم» و شهرزاد همۀ قصه های دنیا را برایت می گوید. بعد فریال می آید و تو به یکباره بزرگ می شوی. همۀ شعرا، همۀ ادبا، همۀ کاتبان با صدای فریال حرف می زنند، یا نه، این فریال است که از زبان آن ها قصه می گوید و شعر می سراید. می فهمی خواب می بینی و نمی خواهی بیدار شوی.ناگهان باد تندی می وزد و همۀ کتاب ها و اوراق را به هوا می برد. ترسیده چشم ها را باز می کنی. از لای درِ اتاق آخرین جمله را می شنوی؛ چون قصه بدین جا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از قصه فروبست...جرئت نداری داخل اتاق را ببینی. فریال دقایقی است سکوت کرده. باز قلبت شروع می کند به کوبش. دهانت خشک شده. چشم هات را می بندی و چند نفس عمیق می کشی. چشم ها را باز می کنی و سرک می کشی. می بینی فریال دارد در گوش منظر آهسته چیزی زمزمه می کند. سپس ملحفۀ سفید را تا روی صورتش بالا می کشد. می زنی زیر گریه و سرت را به دیوار می کوبی. فریال از اتاق بیرون می آید، صداش غم هزارساله دارد: «قصۀ منظر برای همیشه تموم شد...»حالا آن بالاها در آبی ژرف بی انتها دنبال چیزی می گردی. فریال دستت را که یخ کرده می گیرد و می فشارد. هردو مطمئنید امروز حتماً هواپیمایی از آسمان شهر عبور خواهد کرد که یکی از مسافرانش منظر خواهد بود.فروشگاه اینترنتی 30بوک