انتشارات ایهام منتشر کرد : مراد که متوجه حضور بانو در پشت پنجره شده بود، بی هیچ التفاتی به سمت حوض انتهای باغ رفت.به محض احساس حضور بانو ترنج در پشت ،پنجره، دستهایش سست شده بودند طوری که افسار اسب چند باری بی اختیار از دستانش به زمین افتاد... صدای خس خس و نفس نفس زدن سینه ی مراد از نفس اسب بیشتر به گوش میرسید؛ حالی غریب داشت که با دیدن پنجره ی اتاق بانو ترنج بیشتر و بیشتر می شد.فروشگاه اینترنتی 30 بوک