انتشارات آثار برتر منتشر کرد :خرمگس کوچولو آنقدر خسته بود و چشمش به عمارت بود، که دیگر هیچ جا را نمی دید، یکهو یک صدای بلندی از نزدیک زمین شنید. صدایی که میگفت: "قوررررر قورررر" زیر بالهایش را نگاه کرد و برکه ای را دید که از آن بوهای عجیب و هوای خنکی می آمد. آن صدا برای یک قورباغه ی چاق بود که درست وسط برکه لم داده بود به چند تا برگ و با دیدن مگس، چشمهایش گنده شد و برق زد!!! خرمگس کوچولو یاد حرف مامانش افتاد که همیشه بهش می گفت: "قورباغه ها موجودات خطرناکی هستن پسرم، ازشون دور بمون و هرجا دیدی شون، با همه ی زورت فرار كن."فروشگاه اینترنتی 30 بوک