انتشارات پژواک کیوان منتشر کرد : خیابان شلوغ بود شهر پر بود از هیاهو ماشین ها به هر سو می شتافتند. نم نم باران شروع شده بود میلاد ذهنش میان آرزوی انباشته از عشق و جنگ در نوسان بود ناگهان صدایی از دور شنید قدم کند کرد و ایستاد دختری پوشیده در چادری کهنه را کنار خود دید دختر انگشت رو به آسمان نشان گرفت و به میلاد گفت- آقا تورو به خدا مادرم را نجات بده ببین از آنجا من را صدا میزند. میلاد با خود گفت طفلک بیچاره حتما موج انفجار او را به این روز انداخته ناگهان چهره فروغ در نظرش رنگ گرفت روزی که هر دو در باغ خانه با هم قدم میزدند و برای هم عاشقانه از هر چیز سخن میگفتند.میلاد از دختر فاصله گرفت از دور بوی نان به مشام میرسیدفروشگاه اینترنتی 30بوک