در توضیح این کتاب نوشته شده: «آن ها [آلمانی ها] به کشورش حمله کردند. خانه اش را به یغما بردند و نامزد و خانواده اش را زندانی کردند. حالا می خواهند برای اداره ی اطلاعات آلمان، جاسوسی کند.» ماجرا از این قرار است که وقتی که پزشکان، متوجه نارسایی قلبی دیتر، پسر خانواده ی جائگر، می شوند، او دانشگاهش را پیش از امتحانات نهایی رها می کند و ترجیح می دهد روزهای آخر عمرش را -آن طور که پزشکان گفته اند، به لیل فرانسه، شهر محل سکونتش، برگردد؛ در کنار نامزد و خانواده ثروتمند و اشرافی اش بگذراند و به کارهایی مشغول باشد که دوست دارد. آن هم درست در روزهایی که زمزمه ی جنگ شنیده می شود و نمی داند که قرار است جنگ جهانی اول، نه فقط زندگی او، که جهان را تغییر دهد.