«رؤیاهای خوش همیشه یه نیمه ی تاریک هم دارن که یکی مأمورِ نمایشِ اوناس» کی دیده «جهان پهلوون»، اون یَلِ بی ادعا، از میدون دستِ خالی برگرده و سرش رو بذاره رو زانو، بعد بگه: «تَهِ خَطَّم! ». مرگِ شیر وقتیه که تَن به ننگ می ده! اما خُب، می دونی چیه؟ دنیا دو روزه؛ یکی وصله یکی وصله ی ناجوره! بابابزرگ خدابیامرزم می گفت: «دنیا مثِ پاشویه ی حمومه پسرجون! یه روز آبِ داغه، یه روز یخ!» بعضی روزا، نخ زندگی وا می ره. بغض داری، ولی کسی نمی فهمه. حالا کی باور می کنه؟ کی پشت این دیوار بلندِ غرور رو نگاه کرده تا ببینه تو دلِ «جهان پهلوون» چی می گذره؟ توی میدون، مردا می گن: «عجب دست و پنجه ای داره!… ببین پهلوون رو! هرکی اومد جلوش کم آورد… »؛ اما هیچ کس ندید که وقتی چراغا خاموش می شن و شلوغی تموم می شه، این دل، بی صدا می شکنه. آره، همه توقع دارن که «جهان پهلوون» بشی، اما کی گفته غصه واسه پهلوون جماعت غدغنه؟… بعضی وقتا آدم، حریفِ زخمای شبونه نمی شه. «هرکی فکر می کنه این بغض واسه ماها نیست اشتباه می کنه. دلِ آدم مثِ شیشه س. ندیدین دلی تَرَک برداره؟» من نمی گم همه ی آدما باید بغض ما رو بفهمن؛ اما یه روزی، یه جایی، یکی پیدا می شه که تو چشمت زُل بزنه و بفهمه غصه ت مث نمِ بارون، بی صدا میاد و خیست می کنه. این رو از من داشته باش؛ تو این دنیا، هیچ کس حتی جهان پهلوون هم که باشی مصون از دل شکستگی نیستی. قصّه ها متولد می شن و زندگی مثِ یه چای لب سوزه؛ هم قند داره هم ته مزه ی تلخی.