رمان آقای استندیش، خدا و چند ماهی اثری کوتاه، تکان دهنده و به یادماندنی از نویسنده ی آمریکایی هربرت کلاید لوئیس است که نخستین بار در سال ۱۹۳۷ منتشر شد. داستان، در نگاه نخست روایتی ساده به نظر می رسد: مردی به نام آقای استندیش، تاجری موقر و منظم، در میانه ی سفری دریایی، ناگهان از کشتی به دریا می افتد. اما همین حادثه ی ناگهانی، دروازه ای است به یکی از تأمل برانگیزترین روایت های ادبی درباره ی تنهایی، ایمان و معنای زندگی. لوئیس با نثری دقیق و بی رحمانه، ذهن و جان مردی را به تصویر می کشد که در میان آب های بی پایان گرفتار شده است. او از لحظه ی سقوط تا آخرین دم، میان امید و انکار، میان دعا و شک، میان عشق به زندگی و پذیرش مرگ در نوسان است. نویسنده با طنزی تلخ و فلسفی، لحظه به لحظه از افکار استندیش می گوید: از غرورش، ترسش، حس گناهش و تلاش بیهوده اش برای یافتن معنا در جهانی که به ظاهر بی اعتناست. در این میان، خدا و چند ماهی تنها شاهدان سرنوشت اویند. لوئیس با بهره گیری از زبانی ساده اما ژرف، بحران وجودی انسان مدرن را در قالب داستانی کوتاه و موج دار روایت می کند؛ داستانی که از دل دریا آغاز می شود و به پرسشی عمیق درباره ی جایگاه انسان در برابر هستی ختم می گردد. آقای استندیش، خدا و چند ماهی کتابی است که در سکوت و اندوه خود، خواننده را به تأمل در ارزش لحظه ها، ایمان، و معنای واقعیِ بودن فرامی خواند. اثری کم حجم، اما به غایت تأثیرگذار، که هنوز پس از گذشت دهه ها، طنینش در ذهن باقی می ماند.