دورکین، در آخرین کتابش، که در ماه های پایانیِ زندگی اش نوشت، می گوید دین، در عمیق ترین معنایش، چیزی فراتر از اعتقاد به خداست. دین یعنی شگفتی در برابر شکوهِ هستی، یعنی احترام به زندگی، یعنی تعهد به ارزش هایی که از ما بزرگ ترند. کسی که در برابر یک شعرِ ناب می لرزد، کسی که در برابر بی عدالتی فریاد می زند، کسی که در برابر کوهستان یا آسمانِ پُرستاره ی خاموش می ایستد - همه ی این ها، در حقیقت، تجربه ای دینی را زیسته اند، فارغ از این که به خدا اعتقاد داشته باشند یا نه. حتی اینشتین، که خود را خداناباور می دانست، اعتراف می کرد که در برابر نظمِ شگفتِ کیهان، حسی دینی دارد. این کتابِ کوچک اما عمیق، دیوارِ کهنه ای را که میانِ خداباوران و خداناباوران ساخته اند، فرو می ریزد. نشان می دهد آنچه این دو گروه را به هم پیوند می زند، بیش از آن است که می پندارند. هر دو، در نهایت، در پیِ معنا، در پیِ زیبایی، در پیِ عدالت اند. تفاوتشان، تنها در زبانی است که برای بیانِ این جست و جو به کار می برند. دورکین در فصلی فراموش نشدنی به پرسشِ کهنِ مرگ نیز می پردازد: چگونه می توان بدون اعتقاد به جاودانگی، در برابر مرگ آرام بود؟ پاسخی که می دهد - از مردی که خود می دانست به زودی می رود - چنان عمیق است که شاید تصورِ شما را از زندگی و مرگ، برای همیشه دگرگون کند. این کتاب برای چه کسانی نوشته شده است؟ برای مؤمنی که می خواهد ایمانش را عمیق تر بفهمد، برای خداناباوری که در پیِ معناست، برای جوینده ای که هنوز نمی داند کجا بایستد. خواندنش، شاید مهم ترین گفت و گویی باشد که با خودتان درباره ی آنچه واقعاً اهمیت دارد، خواهید داشت.