چشمانی در تاریکی بیش از هر چیز بر وحشت روان شناختی و حس زیرنظر گرفته شدن بنا شده است. ترس در این کتاب آشکار و ناگهانی نیست، بلکه آرام، خزنده و تدریجی است. نویسنده با محدودکردن فضا، تکرار جزئیات و تمرکز بر ذهن راوی، حس خفقان و ناآرامی مداوم ایجاد می کند. نثر کتاب روان و خواندنی است و عمداً اطلاعات را قطره چکانی در اختیار خواننده می گذارد تا تجربه ی سردرگمی و اضطراب عمیق تر شود. تعلیق نه از رویدادهای بزرگ، بلکه از ناگفته ها و شک ها شکل می گیرد. هرچه داستان پیش می رود، مرز میان واقعیت و توهم باریک تر می شود و خواننده همراه با راوی در فضایی سرشار از تردید، ترس و بی اعتمادی فرو می رود. گذشته ی حل نشده، احساس گناه و اضطرابی پنهان، به تدریج به شکل تهدیدی نامرئی سر برمی آورند و این پرسش را مطرح می کنند که آیا خطر حقیقی بیرونی است یا درون ذهن شخصیت شکل گرفته. وقتی اَدی وِلده دعوت نامه ای برای شرکت در دوره ی معارفه ی دانشگاه «آرچز» دریافت می کند، با اشتیاق آن را می پذیرد. این دانشگاه با پردیسی ساحلی و زیبا، همان جایی است که مادرش عاشقانه از آن یاد می کرد و اَدی هم می خواهد ردپای خودش را در آن فضای دانشگاهی معتبر به جا بگذارد. اما از همان لحظه ای که وارد دانشگاه آرچز می شود و در خوابگاهی تاریک و دلگیر ساکن می شود، می فهمد که آینده اش قرار نیست پر از روزهای آفتابی و ساحلی باشد. جست وجوی اَدی برای یافتن پاسخ به سوال هایش او را با رازی قدیمی در دل دانشگاه مواجه می کند؛ معمایی که هنوز هم دانشجویان و استادان را از موجودات مرموزی به نام «مدفون شدگان» می ترساند؛ سایه هایی که گفته می شود نشانه ی مرگ اند. ناپدیدشدن یک استاد، یک انجمن مخفی و احتمال دخالت داشتن خانواده ی خودش، تحقیقات اَدی را به مسیری خطرناک و تاریک می کشاند.