گاهی وقتش میرسد که آدم دیگر تحمل نکند... دبی مولن دارد خودش را از دست میدهد، سالهاست که در ستون مشاورهی خود با عنوان «دبی عزیز» به زنان نیوانگلند گوش داده و برایشان مشاوره و راهنمایی نوشته است؛ زنانی که نادیده گرفته شدهاند، کوچک شمرده شدهاند یا حتی مورد آزار قرار گرفتهاند. دبی همیشه تلاش کرده است آنها را به سمت تصمیمهای درست هدایت کند، اما حالا دیگر خود دبی دارد از مسیر درست خارج میشود. او کارش را از دست داده، رفتاری عجیب از دختران نوجوانش میبیند و متوجه شده چیزی میان او و شوهرش پنهان است. دیگر وقتش رسیده که خودش نیز همان کاری را بکند که همیشه به دیگران توصیه کرده است. این بار دبی میخواهد انتقام بگیرد، از همهی کسانی که در زندگیاش استحقاقش را دارند و وقتی زنان تصمیم میگیرند عدالت را با دستان خود اجرا کنند، نتیجه گاهی میتواند کشنده باشد.