بین بودن و نبودن، ما در اینجا هستیم. آیا بزرگواری انسان بیشتر در تحمل زخمهای غیرمنتظره و روبرو شدن با دشواریهایی که سرنوشت برای ما تدارک دیده، است؟ یا آیا واقعیت بزرگواری در مقابل دریای ناامیدی و آشوب جهان است و انسان با اراده قویتر و با ایستادگی مقابله میکند تا به همهی این مشکلات پایان دهد؟
آیا مرگ یعنی فقط خوابیدن؟ یا شاید خفتن؟ آه، چقدر این موضوع پیچیده است. چرا که تصور کردن از این خواب مرگ، پس از آزاد شدن از همهی این زحمتها و آسیبهای طبیعی که بر تن ما میآید، چه رؤیاهایی به سراغمان خواهد آمد؟ این احتمال میافتد که در خود حاصلانگیز شویم و اعتزام خود را ضعیف کند. به همین دلیل، عمر مصائب ما ممکن است به حدی دراز شود.
چه کسی میتوانسته با تمامی تحقیرها و شکنجههای دوران خود، در برابر بیدادهای فراگیر و اهانتهای جامعهاش، از خود گذشته و با خنجر برهنه آرام بخش شود؟ چه کسی میتوانست با تمام این بارهای سنگین و با عرقریزی از زندگی کنونی ناله کند، در حالیکه میتوانست با یک شمشیر برهنه، آرامش را بازیابد؟
چه کسی میتوانست زیر بار سنگینی چنین حملهای را به مرزهای اراده انسانی ببرد و در عین حال، میتوانست در دیرجنبی نه تنها به قوانین انصاف بپیوندد بلکه به تسلیم و جوابهای ردکننده افراد فرامایگاش نیز ایستادگی کند؟
این آگاهی که ما همگان را زدل میکند؛ به این شکل تمرین اصلی از سایهها آغاز میشود. به این ترتیب، رنگ اصلی عزم از سایههای اندیشه مشخص میشود و کارهای بزرگ و حیاتی به همین دلیل ممکن است از مسیر خود دور شوند و حتی نام خود را از دست دهند.