در دیاری دور، جایی که آسمان به خودش مهربانی بیپایانی بسته بود، یک پسر جوان به نام ریف قدم گذاشت. او که دلش پر از آرزوهای جریانی بود، با یک چشم کج و یک لبخند زاویهدار، به دنیای اطرافش نگاه میکرد.
درسها برای ریف همواره چیزی بیش از مجموعه از حروف و اعداد بود. او همیشه تصویر مدرسه را به عنوان یک دیار شگفتانگیز دید. معلمش چون آیدای زندانبان موهایش را به چرخاند و همکلاسیها را ژستی از حیوانات جنوب افریقا در نظر گرفته بود. هر روز، ریف با تخیل خود را به دنیایی متفاوت تبدیل میکرد.
حالا در مدرسه، همراه با دوستان جدیدش، جورجیا، لئو، توپچی و بقیه گاگولاها، ریف تجربیات جدیدی داشت. این تیم ماجراجویی همیشه در حال خلق لحظاتی ماندگار و دلنشین بودند.
جورجیا، دختری با هنری خاص، همیشه در تلاش برای تبدیل زندگی به یک نقاشی بزرگ بود. با دیدن جزئیات زیبایی که اطرافش بود، همیشه به نقاشی تازهای فکر میکرد. ریف هم با چشمان بزرگش، به تمام رنگهایی که دنیا به او ارائه میداد نگاه میکرد.
لئو، دوست دلسوز ریف، همیشه در تلاش برای یافتن جادو در کتابها بود. او به باور داشت که هر صفحه کتاب، یک دره برای یک دنیای جدید است. تازهترین دستاورد او یافتن کتابی بود که صفحاتش به واقعیت تغییر میکردند.
توپچی با توپش همیشه در حال پرتاب به آسمان بود و بیکله همیشه با لبخندی بر لب، انگشتانش را به زبانش زد و افکارش را به دیگران منتقل میکرد.
از همگی آنها، گاگولاها، با تمام خلاقیت و شور زندگی را به یک هنر تبدیل کردند. این دوستان، هر یک با ویژگیها و استعدادهای خود، دنیایی را خلق کردند که هیچ جای دیگری مثل آن نداشت.
در آخرین روز دبیرستان، وقتی همگی با یکدیگر میخندیدند و به خاطرات دوران مدرسه فکر میکردند، ریف با یک لبخند جادویی به آسمان نگاه کرد. او میدانست که ه